عزیز دل مامان  خاطره ای که میخوام برات بنویسم مربوط به دیشب میشه بامداد دیشب 22 آذر 89 ساعت 2:10 ،شما از ساعت 8 شب خوابیدی چند روزییه که برنامه خوابت اینجوری شده سره شب میخوابی . من بهت سوپتو که توش زرده تخم مرغ رنده کرده بودم دادم البته کامل نخوردی ولی بیشترش رو خوردی وخوابیدی یه با رساعت 10 بیدار شدی ممی مامان خوردی یه بار ساعت 2 بیدار شدی یه کم ممی خوردی ودیگه خوابت نمی اومد من نشوندمت توی تختت وتو هم شروع کردی با گلاهای ملحفه بازی کردن وچون ما چراغ اطاقه شما رو به عنوان چراغ خواب روشن میزاریم وشما توی اطاق من وبابایی میخوابی نگاه میکردی به حال خونه که روشن بود ومیگفتی هو هو خلاصه مامان داشت از خواب بیهوش میشد ولی شما سر حال بودی ومیخواستی بازی کنی منم دراز کشیدم وشما رو تو تخت خودت گزاشتم یه خورده ورجه وورجه کردی وقلت زدی وپستونک خوردی تا کم کم خوابت برد . صبح هم که بسته بندیت کردم ببرمت خونه مامان یخواب خواب بودی خوشگل مامان .