روزی که این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم توی ذهنم این بود همیشه براش از اتفاقات خوب وخوشایند زندگی بنویسم اما گاهی خیلی دلم می خواد یه کم براش از سختی های و نا ملایمات زندگی بنویسم مثل امروز که خیلی دلم گرفته و می خوام کمی دردو دلم رو این جا بنویسم تا شاید کمی سبک بشم

عزیزه دلم من همیشه همه ی سعی ام رو می کنم تا تو شاد باشی دلم نمی خواد به خاطر شاغل بودنم چیزی برات کم بزارم ،گاهی که وبلاگ دوستام رو می خونم می بینم هر کدوم برای کوچولوهاشون چه کار هایی می کنن دلم خیلی می گیره که چرا من نمی تونم مثل اونها باشم حتی یه بار اونقدر این موضوع فکرم رو مشغول کرده بود که یه شب خواب دیدم که همه بچه های همسن شما اشکال هندسی رو بلدن و شما بلد نیستی بعد که از خواب بیدار شدم با خودم فکر کردم آخه کدوم آدمیه که ندونه دایره چه شکلیه ومثلث کدومه ...

ویه روز رفتم کلی کاغذ رنگی و مقوا و چسب و شابلون و... خردیدم و شروع کردم به بریدم شکل ها در اندازه های مختلف یه روز 5 شنبه که خونه بودم  گفتم روزه خوبیه برای این کار و اتفاقن شما اصلا علاقه ای نشون ندادی و کلن پروژه با شکست مواجه شد .

هر روزی که بتونم از جون ودلم مایه می زارم وبرات وقت می زارم حتی اگه تمام استراحتم در طول شبانه روز همون شش ساعت خواب شبم باشه که معمولن یکی دوبار هم مابینش بیدار می شم و بهت سر می زنم یا خودت بیدار می شی و صدام می کنی .

سعی می کنم به خاطر کمبود وقته خودم شما از سرگرمی ها وبازی هایی که برای سنت لازمه عقب نمونی می خوام بدونی من همه ی سعی ام رو می کنم که تو شاد باشی اگر گاهی از خستگی زیاد بی حوصله وعصبی می شم بدون که خودم هم این شرایط رو دوست ندارم  و این ایده آل من نیست و من همیشه امیدوارم که بتونم به آرزوهای هر دومون جامه عمل بپوشونم 

-------------------------------------------------------------------------------

هفته ای که گذشت مامان نسرین از سه شنبه رفته بود مسافرت و ما باید خودمون از شما نگهداری می کردیم روز سه شنبه رو من بهونه ای جور کردم واداره نرفتم وپیشت موندم ، و چهار شنبه رو بابا مهران دیر رفت اداره و شما رو هم چند ساعتی با خودش برد اداره واز اونجا اومدید دنباله من ساعت 3.30 خونه بودیم و شما چون توی ماشین خوابیده بودی دیگه اومدیم خونه بیدار شدی و نخوابیدی و به من اصرار کردی که ببرمت پارک منم بهت قول دادم که ساعت 5 می برمت واون تقریبن یک ساعت رو توی خونه برات حدوه 10 تا کتاب خوندم و واقعن کف کردم ...

ساعت 5 بردمت پارک و تا 7.30 اونجا بودی وبازی کردی حتی با یه مامانی داشتم صحبت می کردم و بهشون گفتم که ما الان دو ساعته که این جائیم  تعجب کردو گفت من اصلن حوصلم نمیگیره که دو ساعت توی پارک بمونم

اونجا با خودم فکر کردم که خیلی از مامانای خونه دار هم اونقدر ها حوصله نمی کنن با بچه هاشون بهتره که من خودمو به خاطر شاغل بودنم اینقدر شکنجه روحی ندم  ...

خلاصه اون شب اومدیم خونه و من نیمه شب خواب دیدم که رفتیم جایی که شبیه یه جنگل و رودخونه و... بود و شما داشتی بازی میکردی که از جلوی چشمم دور شدی و گمت کردم وهر چی گشتیم پیدا نمی شدی از خواب پردیم بلند شدم و رفتم و از توی کیفم یه اسکناس برداشتم ودور سرت گردوندم وگذاشتم زیر بالشت

خواب بدی بود خیلی ترسیده بودم ...

فردای   اون روز یعنی 5 شنبه می خواستم برای نهار ماهی درست کنم وبه خودم گفتم بهتره بریم و قزل آلای تازه بخرم  و با هم بیرون رفتیم و به چند جای دیگه که کار داشتیم سر زدیم و شما داشتی بستنی که به درخواست خودت برات گرفته بودم رو می خوردی من رفتم توی مغازه تا ماهی بخرم تا داشتم با آقای فروشنده صحبت می کردم متوجه صدای جیغت شدم واز مغازه بیرون پردیم و دیدم با چرخت رفتی به سمت جوب و جدول کنار خیابون وافتادی دیگه نفهمیدم چه جوری خودمو بهت رسوندم ودیدم دهنت پره خون شده وقسمت پایین چونت کبود وخون مردگی شدید . خیلی حاله هردومون بد شده بود و رفتیم توی یه آرایشگاه و دست و صورتت رو شستم و بهت آب دادم ولی شما حالا دیگه واسه بستنیت ناراحت بودی که افتاده توی جوب آب و رفتم برات یکی دیگه گرفتم و اومدیم خونه وقتی که رسیدم خونه دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ونشستیم با هم گریه کردیم مدام به خواب دیشبم فکر می کردم وخطر وبلایی که از سرمون گزرونده بودیم و خدا رو شکر می کردم  نمی دونستم حالابه بقیه چی بگم و چه جوری موضوع رو بگم خلاصه موضوع رو تلفنی به بابا مهران گفتم  و اومد خونه و شمارو دید ...

خدا رو شکر آسیب فقط در حده کوفتگی و خون مردگی و یه زخم هم توی دهنت بود که کم کم خوب شد و الان کبودی چونت هم خیلی بهتر شده ...

---------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 1: این هفته قرار برای اولین بار بعد از بیش از 3 سال با دوستای وبلاگیمون بریم بیرون البته برای من وشما اولین باره چون دفعات قبل هر دفعه یه کاری برامون پیش می اومد که نمی تونستیم بریم ولی اگه خدا بخواد این دفعه رو از دست نمی دیم .

پی نوشت 2: دیشب توی پارک مامانی رو دیدم که می گفت یک ماهه که پسرم رو بیرون نیاوردم  و هر شب هم که خودم می آم پیاده روی پسرم رو پیش پدرش می زارم و خودم میام پیاده روی می کنم و می گفت پسرش کلا از صبح تا شب پای تی وی دراز کشیده وکارتون می بینه .... نمی دونم شاید خدا می خواد من این مامانای خونه دار رو ببینم تا کمتر به خاطر شاغل بودنم خودم رو محکوم کنم ...