قبل از هر چیز سال جدید رو به همه دوستانی که اینجا رو میخونن تبریک میگم خوب چیه مگه هنوز فروردین ماهه و  تا 31 فروردین وقت هست برای تبریک سال جدید!!!

خوب بریم سره اصل مطلب !!!

همین جا ، جا داره یه خاطره ای که یادم اومد رو تعریف کنیم همین چن ماه پیش بله برون عمه نسترن ما بود ، می دونید که خونه بابابزرگه من بابله ما از اینجا این همه راه رفتیم که رفته باشیم   بله برون خلاصه خونواده آقای داماد تشریف آوردن وکلی هم بزرگترها دور هم جمع شدن بودند (بماند که من خودم به شخصه کله مراسم رو توی دستم گرفته بودم وکلا همه در مورد من و شیطنت هام صحبت میکردن )

جلاصه هر چه قدر نشستیم که برن سره اصل مطلب دیدیم نه خبری نشد همش در مورد مسائل اقتصادی وسیاسی و فرهنگی روز صحبت می کردن آخرش هم پا شدن رفتن بابا مهران ما هم از تعجب مونده بود !!!! بعدش پرسید چی شد پس چرا نرفتن سره اصل مطلب اونجا بود که جواب شنید ما همه حرفامون رو قبلن زده بودیم دیگه گفتیم بیان برای آشنایی بیشتر ما هم انگشت حیرت به دهان گرفتیم که خوب چرا ما رو این همه راه کشیدین اینجا پس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای خداااااااااا  

خوب تعطیلات عید خوبیش اینه که مامانه من یه دوهفته ای پیشمه وکلا همه تعطیلات رو مرخصی میگیره که هم خستگی خودش دربیاد و هم مامان نسرینم یه نفسی تازه کنه به همین خاطر به من خیلی خوش میگزده و دوباره میشم پسره مامانه خودمقلب  امسالم همین طور بود . من از روز29 اسفند تا 14 فروردین همش با مامانم بودم و از این بابت به هردومون خیلی خوش گذشت ولی خوب جدایی روز 14 هم خیلی سخت بود برامون /  هی روزگار!!!گریه

این عکسه ماله روز اول فروردینه که مامانم طبق معمول که منو از حموم میاره ، داره دنبالم میدوئه که دونه دونه لباسامو تنم کنه ههههه خوب برای خودش هم یه کم تحرک لازمه دیگه چشمک

بلاخره پوشیدم :کلافهخجالتزبان

 

با توجه به همه علاقه ای که مامان وبابام برای رفتن مسافرت به مقصد شیراز رو داشتن ولی به خاطر من برنامشون روکنسل کردن و هفته اول تعطیلات رو ما تهران تشریف داشتیم .

وبه دید بازدیده ای معمول عید گذروندیم که اتفاقن خیلی هم خوب بود و حسابی خوش گذشت منم یه عالمه عیدی گرفتم  ...

این عکس ها ماله روز دومه عیده حیاط خونه خاله سوسن مامانم که برای من حکم پارک رو داشت مخصوصن که مامان برام اسباب بازی های لازم رو آورده بود ...

 

یه روزی که حسابه یکی از رژ های مامانم رو رسیدم ....

من وآرشا

 

یه روزی از روزها که مشغول تهران گردی بودیم ....

 روز هشتم فروردین ما به سمت بابل حرکت کردیم اونم ساعت 4 عصر و شب هم عروسی دعوت بودیم  چون همیشه فوقش 3 ساعته میرسیدیم آماااااا  توی راه آنچنان ترافیکی بود که حتی به سرمون زد برگردیم آخه یه عروسی هم تهران دعوت بودیم گفتیم حداقل این یکی رو از دست ندیم ولی هر جور حساب کردیم دیدیم به هیچ کدومش زودتر از 5/9 شب زودتر نیم رسیم خلاصه همون راه رو ادامه دادیم وساعت 5/9 رسیدیم به عروسی خسته وکوفته وگرسنه گریهههههههه گریه

خلاصه فرداش هم هوا ابری وبارونی بود و ما خونه بابا بزرگم وبه دیدن عمه ها وعمو ها وبابابزرگ بابا مهرانم رفتیم و عیدی ها رو کاسب شدیم

ولی روز بعدش هوا آفتابی بود وبا عمه نسترن جون وهمسرشون عمو محمد و عمو هام

به سمته نمک آبرود حرکت کردیم بماند که من همه راه رو به خاطر یه کم سرما خوردگی ودندونهام که داشتن در میومدن گریه کردم یعنی 2 ساعت همش نق زدم وگریه کردم وخون به جیگر مامان وبابام کردم ولی وقتی رسیدیم حالم بهتر بود خدا رو شکر اوه

و حسابی بازی کردم اینم عکساشه :

 

این جا دیگه خسته شدم وخوابم گرفته حسابی

رادین در تله کابین

هووووووم خدای من چه قدر از این بالا همه چیز زیباست

مامان وبابام می خواستن برام امسال یه تولد تو ی بابلسر بگیرن اتفاقن عمو محمد هم زحمت کشیده بودن ورستورانی  رو  پسندیده ورزرو کرده بودن ولی موارد مختلفی دست به دست هم داد که برنامه تولد بازی من کنسل شد خیال باطلهورا

وما روز 12 فروردین به سمته تهران حرکت کردیم و من توی راه پسر خوبی بودم وبیشترش رو خوابیدم ساکت

کلا تعطیلات خوبی بود ولی من به خاطر دندونام بد اخلاق بودم وهی میرفتم آجیل می خوردم وبا ناله می اومدم پیش مامانم ومی گفتم ددون دد

که د رحال حاضر دندونهای 18و 19 هم در اومده وبیستمی هم در شرفه یعنی نصفش در اومده نصفش مونده که در بیاد

و اینکه هیج جا خونه ی خوده آدم نمی شه و فتح اطاق ویه دوش ویه می می گرم هووووووووم

خدایا ازت متشکرررررررررررم

 

 

 

 

تا درودی دیگر بدرودبامن حرف نزن