امروز یک شنبه 27 فروردین ماه 91 ، اینجا تهران ، با هوای فوق العاده قشنگ وزیبا ودلنشین همراه با بارون بهاری ورعد وبرق وتگرگ منو برد به دو سال پیش چنین روزایی

روزایی که یکی دو روز مونده بود به تولده پسر گلم همین طور بارون می اومد  منم که عاشق بارون تند بهاری ورعد برق و تگرگ یادمه میخواستم از پنجره آشپزخونه بارون رو نگاه کنم به خاط کابینت ها و شکم بزرگم نمی تونستم خوب بیرون رو ببینم می خواستم بیرون رو ببینم و خودمو نزدیک کنم به پنجره شکمم می خورد به کابینت رادین یه هویی یه لگد می زد که هی مامان داری چه کار میکنی منو دریاب!!!

همین جور هوا ابری بود وبارونی تا روزی که من میخواستم برم بیمارستان ، اون شب تا صبح بارون اومد تو ی راه هم همش بارون می اومد تا ما رفتیم بیمارستان //

آخی یادش به خیر

---------------------------------------

یکی از دوستای خوبم یه مشکلی داره ای خدا خودت کمک کن تا دلش شاد بشه