روز پنج شنبه 6بهمن ماه سال 1390 ساعت 2:30 ظهر وقتی که پسرم رادین یک سال و 9 ماه و یک هفته و دوروز و 6 ساعت و 30 دقیقش بود زمانی که نهارش رو براش با هزار ذوق وشوق آماده کردم وآوردم و این بار هم رادین فقط دوغش رو خورد وبا غذاش یه کم بازی کرد وآخرش هم چیزی نخورد به پیشنهادات دکترش تن دادم وتصمیم گرفتم از شیر خودم بگیرمش . 

همون موقع رفتم 4 تا چسب برداشتم وزدم به می می ها  در واقع میخواستم امتحانش کنم وببینم عکس العملش چیه

به رادین گفتم بیا میخوام بهت یه چیزی بگم عزیزم ومی می هارو بهش نشون دادم وگفتم رادین جان می می اوف شده ، اولش با تعجب زیاد نگاهش کرد و دیدم اومد جلو وخواست بوسش کنه ، در عرض 10 دقیقه یک ربع اول شاید به فاصله هر چند ثانیه یک بار می اومد وبوسشون میکرد ومی رفت

از اونجایی که چند وقت بود تو ی فکراین کار بودم وکم کم داشتم براش برنامه ریزی میکردم کاملا با شیشه شیر آشناش کرده بودم ووقتهایی که من تو ی محل کار بودم مامان به رادین با شیشه شیر میداد شبها هم وقته خواب اکثرأ 100 سی سی شیر خشک میخورد ومی خوابید

خلاصه اون روز ظهر یه شیشه شیر بهش دادم وجلوی تی وی دراز کشید خورد وخوابید وتا شب هم هیچ سراغی از می می نگرفت البته خونه نبودیم ورفته بودیم خونه خاله پری مهمونی وقبلش هم رفته بودیم خرید و در واقع رادین سرگرم بود اون شب بابا مهران رادین رو خوابوند باز هم جلوی تی وی و باشیشه شیر

اون شب رادین دوبار بیدار شد که بهش آب دادم ونزدیکهای صبح هم یه شیشه شیر خورد صبح هم بیدار شد وصبحونش رو خوب خورد سراغی هم از می می نگرفت نهارش رو خیلی خوب نخورد ولی درکل اشتهاش بهتر شده بود ولی خیلی حساس شده بود احساس میکردم کلافست و انگار گمشده ای داشت .

هر وقت سراغشون رو میگرفت نشونش میدادم ومی گفتم ببین هنوز خوب نشده بوس کن خوب میشه مامان جون غصه نخور اونم بوس میکرد ویا اینکه میگفت نه اصلا نشونم نده .عصرش بردیمش دنیای بازی و تقریبا بهش خوش گذشت که البته اشتباه کردیم

 چون رادین توی ماشین عادت داشت مدام شیر بخوره توی راه خیلی اذیت شدیم مخصوصن که  ترافیک هم طبق معمول سنگین بود شب دوم هم با سی دی وروی پای بابا مهران خوابید وتا صبح فقط یه بار بیدارشد وآب خورد .

در حال حاضر 48 ساعته که گل پسرم شیر نخورده .......و خیلی صبوری به خرج داده وخوب با قضیه کنار اومده جوری کهمن اصلا فکرش رو هم نمی کردم

از حال خودم بگم که خیلی خرابه با این که این تصمیم رو از خیلی وقت پیش گرفته بودم ولی واقعا نمی دونستم اینقدر بهم سخت میگزره می تونم بگم دوشبه نخوابیدم یا اگر خوابیدم کابوس دیدم خیلی نگرانم واقعا مرحله سختیه همش یاد روزای اولد تولد رادینم که سینه  هام شیر نداشت و با هزار این ور واون ور رفتن آخرش رفتیم بیمارستان آتیه (همون بیمارستان یکه پسر گلم دنیا اومده بود) با کمک پرستارای خوبش ویه دستگاه شیر دوش خیلی قوی شیرم راه افتادوپسملی یه جونه تازه ای گرفت ، یاد شبهایی که تا صبح بارها وبار ها بیدار میشدم هر کردوم به مدت 45 دقیقه تا یک ساعت طول میگشد وبعد گرفتن باد گلوی بچه دوباره تا میخوابیدیم روز از نو روزی از نو ........

احساس میکنم دلم برای رادین تنگ شده انگار چند روزیست که ندیدمش

خدایا خودت کمک کن از این مرحله  از زندگی هم به سلامت عبور کنیم .

الهی آمین

پى نوشت 1: شب سوم هم با صبوری ها ی پسر گلم گذشت یه بار سراغشو گرفت وگفتم هنوز خوب نشده وسریع قانع شد . نیمه شب بیدار شد وهیچ طلبی نکرد وبهش آب دادم ویه شیشه شیر خورد بابا مهران براش قصه گفت وخوابید .

ولی هنوز کلافه ودلتنگشه نمی دونم چقدر طول میکشه که دیگه یادش بره ؟

پی نوشت 2: امروز 4 شنبه 19 بهمن ماهه  دقیقا دو هفته است که رادین رو از شیر گرفتم .اشتهاش خدا رو شکر خیلی بهتر شده هنوز هم گاهی می یاد و بوسش میکنه وجویای حالشون میشه .خصوصن زمانی که من از اداره بر میگردم خونه .