واکسن 18 ماهگی :

 روز 5 آبان با 6 روز تأخیر  واکسن 18 ماهگی رادین جون رو زدیم همون طور که شنیده بودم ونگران بودم از تمام واکسن هاش سخت تر بود و 48 ساعت تب داشت  که با استامینوفن و پاشویه کنترل میشد هر دو رو به دستش زدن و جای واکسن 3 گانه تا چند روزی متورم بود ودرد می کرد آاما ...

اگر فکر کردین که این باعث می شد ما نتونیم به امور و وظایف روزانمون برسیم باید بگم که سخت در اشتباهید چون ما با همان وضعیت دستمان رو میگرفتیم جلوی بدنمان وشروع به کار وفعالیت میکردیم  . این هم من نیم ساعت بعد از واکسن درحال فکر کردن به حرکت ظالمانه مامان وبابام وخانم دکتر

رفتم عروسی:

توی این دوماهه اخیر پسر گله من دوبار عروسی رفت وبر خلاف زمانی که 6 ماهه بود واولین عروسی زندگیش رو می رفت و ما برای این که کمتر گریه کنه رفتیم توی نماز خونه نشستیم وشام رو هم همونجا میل کردیم در این دو فقره عروسی اخیر همه سالن رو می دوید وبنده هم با کفش پاشنه 10 سانتی به دنبالش .بچم فضای باز دیده بود از خود بی خود می شد . خیلی بهش خوش گذشت به منم همین طور خدا رو شکر.

این هم عکسای پسر گله من در عروسی : 

 

 

تولدم :

دیگه این که 28 مهر ماه تولدم بود وما تصمیم گرفتیم یه مهمونی کوچیک برگزار کنیم که با کمک بابا مهران وهمکاریهای رادین جان از صبح روز 5 شنبه شروع کردیم بابایی که رفته بود سره کار من و رادین با هم رفتیم خرید و اومدیم خونه شروع کردیم به انجام کارهای تولد که نسبتا" همه چیز خوب پیش رفت و خوش گذشت. از همه مهمونهای خوبمون که با کادوهای خوشگلشونو منو سورپرایز کردن هم ممنونم .

اینم کیکش:

مادر بودن وشاغل بودن:

28 آبان ماه درست یک سال از روزی که بعد از 9 ماه خانه نشینی پسر گله 7 ماهمو گذاشتم پیش مامانم و دوباره برگشتم به کارم میگزره همیشه با خودم فکر می کنم آیا کار درستی می کنم که از رادین جدا میشم و میام سره کار . برام خیلی خیلی سخته روزی 8 -9 ساعت ازش دورم همیشه عذاب وجدان دارم  دوس داشتم میتونستم پیشش بمونم وهمه وقتمون ور با هم باشیم وبرای هر لحظمون برنامه ای داشته باشیم .با اشتغال من همه به درد سر افتادن مامانم وبابام وهمسرم وپسره گلم ولی خوب کاری هم نمی شه کرد فعلا که باید ادامه داد. این روزها هم کلاس های آموزشی برامون گذاشتن وتا برسم خونه ساعت 6.30 شده وبابا مهران هر روز ساعت 4 میره دنبال رادین جون وپدر وپسر با هم میرن خونه تا من برسم با هم هستن  .وقتی کلاس تعطیل می شه دلم می خواد پرواز کنم وزودتر برسم خونه وبا توجه به ترافیک اون ساعت تهران مجبور میشم با وضعیت اسف باری سوار اتوبوس های بی آر تی بشم چون سریع ترین وسیله ای که میتونم با اون نیم ساعته خودمو به خونه برسونمه .

خلاصه این که مادر بودن وشاغل بودن خیلی سخته امیدوارم با بزرگ تر شدن رادین اوضاع بهتر بشه ... بگذریم

 چن تا از عکسای رادین جون :

در حال آرایش کردن :

 

 اولین بار که تو بیداری بابا مهرانم ناخن هامو کوتاه کرد:

 

من در اطاقم در منزل جدیدمان :

 

با حوله جدیدم :

 

روز تولده مامانم کمک میکنم برای تهیه ژله :

 

 تا درودی دیگر بدرود.