هر روز وقتی که میرسم خونه مامانم ریزو درشت کارهای رادین رو برام تعریف میکنه از جمله صبحونه چی خورده ونهار چی خورده چه بازیهایی کردن با هم ، با کیا تلفنی صحبت کرده چقدر سی دی دیده ،دارو شو خورده یا نه حمام رفته یا نه و گلاب به روتون و....

پس از اونجایی که  رادین جون 5 روز در هفته و روزی 10 ساعت از وقتش رو با مادربزرگش میگزرونه بخش زیادی از زمانه بیداریش در طوله روز رو من پیشش نیستم که بتونم همه لحظه هاش رو ببینم وثبت کنم تصمیم دارم یه بخش جدید به خاطراتش اضافه کنم تحت عنوانه

مامانی میگه

تا خاطرات واتفاقایی که از صبح تا عصر براش می افته ومامان برام تعریف میکنه رو اینجا ثبت کنم .

خوب اولین خاطره مربوط به دیروزه :

مامانی میگه رادین رو برده بودم روی تخت تا بخوابونمش و از اونجایی که رادین خیلی خوابش سبکه ما همیشه صدای زنگ تلفن رو تا آخر کم میکنیم دیدم یک دفعه بلند شد و رفت به سمت دره اطاقه ودرو باز کرده ودوید توی هال گوشی رو برداشته و شروع به  صحبت کرد من گفتم رادین کیه مگه تلفن زنگ زد رفتم گوشی رو گرفتم دیدم بله خاله میناست و داره با رادین صحبت می کنه .

میگه یاده 8 -9 ماهگیش افتادم وقتهایی که پیش می اومد من از نوع حرکات وچشمای رادین میفهمیدم تلفن داره زنگ میخوره در صورتی که من صدای زنگ رو اصلا نشنیده بودم رادین دستاش رو به حالتی که میخواست بغلش کنم باز می کرد وبا چشماش به سمته تلفن نگاه می کرد به معنی این که بیا بغلم کن برین با هم تلفن رو جواب بدیم .