رادین گلم دیروزکه از سره کار برگشتم خونه وقتی که اون چشمای نازت رو دیدم که از لای در سرک میکشیدی  تا مامانو ببینی و و بعد که با همه  اجزاء صورتت بهم  خندیدی ودوتا دستاتو باز کردی که یعنی بغلم کن  همه خستگی های یه روز کاری طولانی از تنم دراومد.

عزیز دلم امروز صبح بیدار بودی وقتی که بردمت خونه دومت بابایی که  در رو باز کرد تا شما رو بگیره دوس نداشتی از بغلم بری بغل بابایی خواستی که گریه کنی این برای اولین بار بود که دوس نداشتی از بغل من بری وگریه کردی.ولی خدا رو شکر مامانی رو حتی بیشتر از خود من دوس داری تا مامانی رو دیدی خندیدی ورفتی بغلش البته مامانی وبابایی هم شما رو خیلی دوست دارن وبرات خیلی زحمت میکشن .صبحها بیشتر کارات با بابائیه که مثل خودت سحر خیزه، بابایی صبح ها برات حریره بادوم میزاره وجاتو عوض میکنه وبهت یه شیشه شیر میده تا بخوریوکلی باهات بازی میکنه  ومامانی برات سوپ میپزه وغذا تو آماده میکنه باهات کلی بازی میکنه و...

متاسفانه ساعت کاری من خیلی طولانیه وشما همه روزو پیش اونها هستی وخوشبختانه خوب با اونها خو گرفتی دایی جون میگه توی خونه هر جا که میره شما باروروئکت دنبالش میدووی و خیلی وقتها هم از دستت فرار میکنه وشما با روروئکت پاهاش رو له میکنی.......

عزیز دلم پسره گلم اینو بدون که برای ما خیلی مهمی وبا تمام وجودمون دوستت داریم .انشالله که همیشه سالم وسلامت باشی گله مامان