درست تا یک هفته یا چن روز قبل از دوسالگی رادین ، من تمام کلماتی رو که رادین میگفت رو می نوشتم برای این که بدونم چن تا کلمه می گه وبه گفته مشاورش که 50 تا 70 کلمه رو باید بگه می گه یا نه .....
ولی از چن روز قبل از دوساگیش یه هویی پسرکم زبون باز کرد می تونم بگم درست مثل راه رفتنش که تا یازده ماهگیش 4 دست وپا نمیرفت و از روزی که 4 دست و پا رو شروع کرده یه هفته بعدش هم راه افتاد حرف زدنش هم همینطور شد یه هویی به حرف افتاد البته با زبون خودش .....
می خواستم این ها رو توی پست تولد 25 ماهگی ثبت کنم ولی گفتم تا یادم نرفته چن تا از مکالمات روزمره امون رو بنویسم بهتره .....
عصر روز سه شنبه 17 اردی بهشت ماه 91 :
بابا مهرانش جایی کار داشت و قرار بود رادین همراهیش کنه وقتی که اومدن خونه :
من : سلام پسر گلم اومدی عزیزم
رادین : سَم دفتم حونه مینا
من : جدن خوب ( قبل از این که بپرسم چه طور بود و چه کردی؟)
رادین : حوب بود . اعید ( سعید ) مینا ، نحین بابایی ( یعنی اینها هم بودن )
من رو به مهران :جدن رفتین خونه مینا
مهران : بله
شرح ماوقع : گویا توی راه بابایی رو دیدن و بردن برسونن که رادین هم از ماشین پیاده شده وگفتن که می خوان برن خونه خاله مینا
-----------------------------------------------------------------------------
رادین در حالی که داره سوار دوچرخه یا ماشینش میشه ( توی خونه ): بای من دفتم
من : کجا میری پسرم
رادین : ( اینجا چن حالت ممکنه پیش بیاد )
1)حلید (خرید ) نون بحلم
2)پاک( پارک)
3) حونه نحین یا حونه مینا
من : خوب پس مواظب خودت باش
رادین : تن تن ( یعنی تند تند میرم )
من : نه پسرکم آهسته برو
رادین : در حالی که با تعجب منو نگاه میکنه که به این معنی که آهسته یعنی چی؟
من : یعنی یواش برو تند نرو
رادین : نه تن تن میلم
من : میری پارک چکار کنی؟
رادین : نی نی ، تاب تاب
------------------------------------------------------------------------------
من و رادین داریم با هم خمیر بازی میکنیم :
یا به قول رادین :حمیر
من با خمیر یه توپ بزرگ درست می کنم میندازم بالا
رادین هم این کار رو عینا تکرار میکنه و می گه : هنگینه
-----------------------------------------------------------------------
من : علو سلام مهران جان داری میای خونه میوه بگیر
دوباره من : علو هویجم بگیر
رادین گوشی منو از روی میز برمی داره و میگه :عیو بابایی مهان هبیج بحل
-----------------------------------------------------------------------
خلاصه که خیلی شیرین زبون شدی و البته حافظه یاری نمیکنه همه کلماتی رو خیلی هم خوشگل ادا میکنی رو بنویسم به مرور هر چی رو بتونم مینویسم ...
دوستت دارم گله مادر
روبه روی خونه ما یه ساختمون 5 طبقه ای هست که این جور که من متوجه شدم یا مالک کل ساختمون یه نفره یا با هم قوم وخویش وآشنا هستند ...
پارکینگ این ساختمون طوری طراحی وساخته شده که مناسب برای برگزاری مراسم عزاداری ائمه است مثل دهه محرم و روزهای عزاداری امامان و دهه فاطمیه و...
حالا از این که اینها چه کاره اند واین که ازدحام وترافیکی که ایجاد میشه ممکنه برای همسایه ها آزار دهنده باشه و... بگذریم امسال باعث شدن که رادین آشنایی کاملی با مراسم مذهبی ما پیدا کنه چون خوده من به شخصه توی این مراسم شرکت نمیکنم یعنی نمیتونم و...ولی از پنجره های خونه اشراف کامل داریم به مراسم مختلف همین باعث شد که پسر من کاملا زنجیر زدن وسینه زدن رو یاد بگیره
یه زنجیر و یه سنج ویه طبل کوچیک هم از داییش بهش به ارث رسیده که همون حرکات اونها رو عینا تو ی خونه اجرا میکردیم با هم ...
تا این که دیشب که رادین رو بردم بخوابونم سر وصدای این هیات می اومد رادین شروع کرد به دست زدن وبه من هم میگفت دست .....یعنی تو هم دست بزن بهش گفتم نه مامان مراسم سینه زنی و زنجیر زنیه . می دونی چیه ؟
دیدم دستاش رو به حالت زنجیر زدن بالا می بره به سمت شونه وگردنش ومی گه حسین - حبیب
تازه فهمیدم که گاهی که تو ی خونه می گفت حسین - حبیب منظور بچم حسین شهیده وما نمیدونستیم که چی میگه
گرفتمش تو ی بغلم وبوسش کردم گفتم آره مامان حسین شهید بیا برق رو خاموش کنیم وپرده رو کنار بزنیم و نگاه کنیم ....
خلاصه این فرشته کوچولو باعث شد دیشب ما هم تو ی مراسم فاطمیه واون هم از پشت پنجره شرکت کنیم و قلب وروحمون رو پرواز بدیم واگه قابل باشیم برای همه کوچولوهایی که در بستر بیماری ان دعا کنیم و از خدا طلب سلامتیشون رو بکنیم ....
انشا... که قابل باشیم وخدا صدامون رو شنیده باشه
الهی آمین
جشن تولد دو سالگی رادین جون روز جمعه اول اردیبهشت ماه با 3 رو تاخیر برگزار شد یه مهمونی خونوادگی کاملا خودمونی که کلا 8 نفر بودیم و خیلی هم خوش گذشت جای شما خالی...
این چند عکس اولی روز تولد واقعی یعنی روز 29 فروردین ماه گرفته شده :

پسرم لبخند می زنی مامان ازت عکس بگیره :

ولبخند زد ....
ژس بعدی :

پسرم چی شده مادر به فدات خوابت میاد نه !!!خوب بسه دیگه عکس نمی گیرم گریه نکن دلبندم :

رادین با ما در تدارک مراسم همکاری می کند:

کیک تولد دو سالگی هااااااااااپووووووو



ای وای یادمون رفت کلاه تولدو سرت بزاریم ههههههههههه
پس مجددن عکس میگیریم :

هدیه هایی که گرفتم :


یه عکس خونوادگی د ر دامه مطلب:
بای تا بعد
ادامه مطلب

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
تولد مبارک

امروز روزی است که حس خوب مادر بودن من دوساله شد حسه نابی که مثل اون رو تا به حال تجربه نکرده بودم حسه شیرینی که هر چه می گذره حلاوت و شیرینیش بیشتر میشه پسر گلم ازت ممنونم به خاطر همه چیزهایی که با خود برای من به ارمغان آوردی
خدایا از تو هم ممنونم به خاطر وجود پاک پسرم به خاطر لذت هایی که با دادن این نعمت بزرگ به من چشاندی
به خاطر بوی تنش به خاطر صدای خنده هاش به خاطر آرامشی که از درآغوش کشیدنش بهم میدی به خاطر همه لحظه های خوبی که تو ی این دو سال داشتم
عزیزه دله مادر تولدت مبارک
بدون که همیشه دوستت دارم و عاشقتم

قبل از هر چیز سال جدید رو به همه دوستانی که اینجا رو میخونن تبریک میگم خوب چیه مگه هنوز فروردین ماهه و تا 31 فروردین وقت هست برای تبریک سال جدید!!!
خوب بریم سره اصل مطلب !!!
همین جا ، جا داره یه خاطره ای که یادم اومد رو تعریف کنیم همین چن ماه پیش بله برون عمه نسترن ما بود ، می دونید که خونه بابابزرگه من بابله ما از اینجا این همه راه رفتیم که رفته باشیم بله برون خلاصه خونواده آقای داماد تشریف آوردن وکلی هم بزرگترها دور هم جمع شدن بودند (بماند که من خودم به شخصه کله مراسم رو توی دستم گرفته بودم وکلا همه در مورد من و شیطنت هام صحبت میکردن )
جلاصه هر چه قدر نشستیم که برن سره اصل مطلب دیدیم نه خبری نشد همش در مورد مسائل اقتصادی وسیاسی و فرهنگی روز صحبت می کردن آخرش هم پا شدن رفتن بابا مهران ما هم از تعجب مونده بود !!!! بعدش پرسید چی شد پس چرا نرفتن سره اصل مطلب اونجا بود که جواب شنید ما همه حرفامون رو قبلن زده بودیم دیگه گفتیم بیان برای آشنایی بیشتر ما هم انگشت حیرت به دهان گرفتیم که خوب چرا ما رو این همه راه کشیدین اینجا پس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای خداااااااااا
خوب تعطیلات عید خوبیش اینه که مامانه من یه دوهفته ای پیشمه وکلا همه تعطیلات رو مرخصی میگیره که هم خستگی خودش دربیاد و هم مامان نسرینم یه نفسی تازه کنه به همین خاطر به من خیلی خوش میگزده و دوباره میشم پسره مامانه خودم
امسالم همین طور بود . من از روز29 اسفند تا 14 فروردین همش با مامانم بودم و از این بابت به هردومون خیلی خوش گذشت ولی خوب جدایی روز 14 هم خیلی سخت بود برامون / هی روزگار!!!

این عکسه ماله روز اول فروردینه که مامانم طبق معمول که منو از حموم میاره ، داره دنبالم میدوئه که دونه دونه لباسامو تنم کنه ههههه خوب برای خودش هم یه کم تحرک لازمه دیگه 
بلاخره پوشیدم :



با توجه به همه علاقه ای که مامان وبابام برای رفتن مسافرت به مقصد شیراز رو داشتن ولی به خاطر من برنامشون روکنسل کردن و هفته اول تعطیلات رو ما تهران تشریف داشتیم .
وبه دید بازدیده ای معمول عید گذروندیم که اتفاقن خیلی هم خوب بود و حسابی خوش گذشت منم یه عالمه عیدی گرفتم ...
این عکس ها ماله روز دومه عیده حیاط خونه خاله سوسن مامانم که برای من حکم پارک رو داشت مخصوصن که مامان برام اسباب بازی های لازم رو آورده بود ...



یه روزی که حسابه یکی از رژ های مامانم رو رسیدم ....

من وآرشا

یه روزی از روزها که مشغول تهران گردی بودیم ....

روز هشتم فروردین ما به سمت بابل حرکت کردیم اونم ساعت 4 عصر و شب هم عروسی دعوت بودیم چون همیشه فوقش 3 ساعته میرسیدیم آماااااا توی راه آنچنان ترافیکی بود که حتی به سرمون زد برگردیم آخه یه عروسی هم تهران دعوت بودیم گفتیم حداقل این یکی رو از دست ندیم ولی هر جور حساب کردیم دیدیم به هیچ کدومش زودتر از 5/9 شب زودتر نیم رسیم خلاصه همون راه رو ادامه دادیم وساعت 5/9 رسیدیم به عروسی خسته وکوفته وگرسنه گریهههههههه 
خلاصه فرداش هم هوا ابری وبارونی بود و ما خونه بابا بزرگم وبه دیدن عمه ها وعمو ها وبابابزرگ بابا مهرانم رفتیم و عیدی ها رو کاسب شدیم
ولی روز بعدش هوا آفتابی بود وبا عمه نسترن جون وهمسرشون عمو محمد و عمو هام
به سمته نمک آبرود حرکت کردیم بماند که من همه راه رو به خاطر یه کم سرما خوردگی ودندونهام که داشتن در میومدن گریه کردم یعنی 2 ساعت همش نق زدم وگریه کردم وخون به جیگر مامان وبابام کردم ولی وقتی رسیدیم حالم بهتر بود خدا رو شکر 
و حسابی بازی کردم اینم عکساشه :




این جا دیگه خسته شدم وخوابم گرفته حسابی

هووووووم خدای من چه قدر از این بالا همه چیز زیباست
مامان وبابام می خواستن برام امسال یه تولد تو ی بابلسر بگیرن اتفاقن عمو محمد هم زحمت کشیده بودن ورستورانی رو پسندیده ورزرو کرده بودن ولی موارد مختلفی دست به دست هم داد که برنامه تولد بازی من کنسل شد 

وما روز 12 فروردین به سمته تهران حرکت کردیم و من توی راه پسر خوبی بودم وبیشترش رو خوابیدم 
کلا تعطیلات خوبی بود ولی من به خاطر دندونام بد اخلاق بودم وهی میرفتم آجیل می خوردم وبا ناله می اومدم پیش مامانم ومی گفتم ددون دد
که د رحال حاضر دندونهای 18و 19 هم در اومده وبیستمی هم در شرفه یعنی نصفش در اومده نصفش مونده که در بیاد
و اینکه هیج جا خونه ی خوده آدم نمی شه و فتح اطاق ویه دوش ویه می می گرم هووووووووم
خدایا ازت متشکرررررررررررم



تا درودی دیگر بدرود
امروز یک شنبه 27 فروردین ماه 91 ، اینجا تهران ، با هوای فوق العاده قشنگ وزیبا ودلنشین همراه با بارون بهاری ورعد وبرق وتگرگ منو برد به دو سال پیش چنین روزایی
روزایی که یکی دو روز مونده بود به تولده پسر گلم همین طور بارون می اومد منم که عاشق بارون تند بهاری ورعد برق و تگرگ یادمه میخواستم از پنجره آشپزخونه بارون رو نگاه کنم به خاط کابینت ها و شکم بزرگم نمی تونستم خوب بیرون رو ببینم می خواستم بیرون رو ببینم و خودمو نزدیک کنم به پنجره شکمم می خورد به کابینت رادین یه هویی یه لگد می زد که هی مامان داری چه کار میکنی منو دریاب!!!
همین جور هوا ابری بود وبارونی تا روزی که من میخواستم برم بیمارستان ، اون شب تا صبح بارون اومد تو ی راه هم همش بارون می اومد تا ما رفتیم بیمارستان //
آخی یادش به خیر
---------------------------------------
یکی از دوستای خوبم یه مشکلی داره ای خدا خودت کمک کن تا دلش شاد بشه
گل پسر قنده عسل 23 ماهه میشی عشق مادر
گفتم میشی انشا... چون این پست زودتر از موعد داره میره روی آنتن وهنوز به تولده 23 ماهگیت چن روزی مونده ولی چون اون موقع مصادف با تعطیلات نوروز میشه بهتره همین الان این پست رو بنویسم....
بلاخره از 4 ماهگی رادین که رفته بودیم مشاوره این ماه فرصت شد دوباره بریم خیلی جلسه ی خوبی بود در مورد همه چی پرسیدم وصحبت کردیم کلا از وضعیت رادین راضی بود وگفت همه چی نرمال وخوبه مواردی که بیشتر تاکید داشت رو مختصر مینویسم :
مهمترین مورد مهده کودک بود که من قصد داشتم از اوایل اردیبهشت یعنی زمانی که گل پسر دو سالش تموم میشه به صورت نیمه وقت اقدام کنم تا مامان بنده خدا هم یه کم دستش باز تر بشه که اصلن توصیه نکرد وگفت زوده مخصوصن که تازه هم از شیر مادر جدا شده احتمال برگشت خیلی زیاده گفتن حداقل 6 ماهه دیگه بهش زمان بده و شرایطش رو تغییر نده پیشنهاده خوبی که دادن این بود که یه پرستار بیاد خونه همراه مامان باشه تا مامان کمتر خسته بشه که فعلن نتونستم مامان رو مجاب کنم تا اون موقع ببینیم چی میشه .
توصیه مهمی که داشتن جدا کردن جای خواب وگرفتن شیشه شیر به طور خیلی آرام وتدریجی بود که فاز اول پروژه در حاله اجرایی شدنه ...
از پوشک گرفتن رو گذاشتن برا ی بعد از دوسالگی وبه طور تدریجی طی زمانه حداقل 6 ماه که گفتن اون موقع تماس بگیرم برا ی مشاوره تلفنی تا مرحله اول رو توضیح بدن .
بازیها یی که تاکید داشتن :بازیهای تمرکزی پازل ،خمیر بازی ،قایم موشک (با شن یا حبوبات وعروسکهای انگشتی )،آب بازی به همراه چند پیمانه متفاوت و رنگ بازی
مسایل دیگه ای که صحبت کردیم :احساساتی بودن گل پسری،ابراز علاقه با بوسیدن
بازی نکردن با اسباب بازی - همکاری نکردن در لباس وپوشک
مورد مهم دیگه ای که گفتن تلویزیون دیدن حداکثر روزی نیم ساعت که من سعی میکنم اون نیم ساعتش یا بیشتر....همون صبح ها که پیشه مامانه باشه وعصر ها خودم وقتش رو با چیزای دیگه پر می کنم .
پازل های جالبیکه برای رادین گرفتیم وخیلی بهشون علاقه داره این جورچین هاست :

خیلی وسیله جالبیه در واقه چن نوع پازل توی یه اسباب بازی واون پازل های دوتکه کناری که سه تکه توی بسته اش بود من فعلن اونها رو کنار گذاشتم
ویه سری کتاب این ماه براش گرفتم مجموعه من میتوانم ( یه همچین چیزی در مورد یه بچه گربه به نامه کتی) ویه مجموعه دیگه در مورد یه بچه میمون به نامه می می نی هست که قبل از خواب عصر وشب براش می خونم رادین هم با اشتیاق گوش میده وبعد می خوابه .



یه برنامه ای که من هر روز با رادین دارم اینه که هر روز که می رم خونه مامان دنبالش از پله ها که می رسم در خونه ...رادین درو باز میکنه بعد تا می بینه منم شاپالاق درو می بنده دوباره درو باز می کنه درباره شاپالاق.........
خلاصه تا رضایت بده من بیام توی خونه حالا وقتی بخواهیم حاضر شیم بریم خونه با هزار ترفند جورابشو پاش می کنم بعد اون یک یه لنگه شو قربونش برم زمستون هم که امسال تموم نمی شه تا بیام لباسشو تنش کنم وکفششو پاش کنم یه بیست دقیقه نیم ساعتی باید ژانگولر دربیارم وانرژی بسوزونم حالا تا من وسایلشو جمع کنم وبیام از خونه بیرون اون توی پله ها آتیش میسوزونه همه کفش ها رو پرت وپلا میکنه جاکفشی رو زیر و رو میکنه بماند تا ازپله ها پایین بیاییم .....توی کوچه در همه خونه ها رو باید بزنیم یه کوچه تنگ و بن بست سره راهه که باید تا ته اون کوچه هم بریم ویه طوافی کنیم وبرگردیم توی مسیر اصلی وخلاصه شما فکر کنید یه مسیر 5 دقیقه ای یه ربع ، بیست دقیقه ما دور میزنیم حالا میرسیم جلوی دره ساختمون خودمون تا کلید بندازم درو باز کنم رادین می دوئه ودر میره معمولن میره جلوی درب پارکینگ که میدونه اونجا چن تا توپ هست
بهم می گه در با ( یعنی در رو باز کن )توپا
می گم عزیزم من کلید این جا رو ندارم بیا از اون در بریم می ریم تو ی پارکینگ بازی میکنیم خلاصه راضیش میکنم از درب اصلی ساختمون میریم توی پارکینگ یه کم توپ بازی میکنیم وبعد می ریم درختای خشک باغچه رو آب میدیم وکلی رادین بدو بدو میکنه واز شیب پارکینگ بالا وپایین میره البته اگه به خاطر سردی هوا نباشه مشکلی نیست ولی چون هوا سرده می ترسم سرما بخوره بلاخره راضیش میکنم با بهانه خوراکی که معمولن از سوپری سره کوچه خودش درخواست خریدش رو کرده یا زدن دکمه های آسانسور می ریم توی آسانسور تا برسیم بالا شونصد بار زنگ آسانسور رو میزنه یعنی من میگم بابا الان همسایه ها صداشون در میاد بلاخره می رسم دم درب آپارتمان تا من کلید بندازم درو باز کنم رادین پله ها رو بالا رفته رسیده به پاگرد آخری پشت دره پشت بام .... درو باز میکنم میرم از بالا با مکافات می یارمش بلاخره بعد از 45 دقیقه یک ساعت می رسیم توی خونمون
وای خدا جون مردم از خستگییییییییییی تا برسم خونه
یاده اون روزایی که نی نی نداشتم می افتم که ساعت کاریمون تا 2.30 بود من راس ساعت کارت به دست جلوی دستگاه کارت خوان ایستاده بود 30 الی 45 دقیقه بعدش توی تختخواب واسه خودم خواااااااااب بودم ها چه خوابی
واقعن گاهی با خودم میگم من قبل از رادین با اون همه وقت چه کار می کردم الکی الکی زمان رو از دست دادم الان آرزوی یه کلاس رفتن به دلم مونده استخرو که دیگه نگو 3 ساله که رنگشو ندیدم
ولی حداقل کاری که میکنم کتاب خوندنه با این که یه کتاب 150 صفحه ای دوماه یا سه ماه همراهمه.... توی مترو و یا توی تاکسی یا مطب دکتر یا هر جا که بشه بلاخره می خونمش ..... چه خوندنی !!!!مشکل این جاست که وقتی به تهش میرسم اولش رو یادم رفته منم که حافظم در حده بنز !!!!!!!!!!
قد ووزن پسری ما در پایان 22 ماهگی :93 با وزن 14200 گرم
راستی دیدید اون ماه گفتم زیاد اشتیاقی به حرف زدن نشون نمی ده این ماه داره جبران میکنه تقریبا همه کلمات رو به کار میبره چن تاش رو با دوبله فارسی مینویسم
اودار: خودکار
چش: کفش
بژ : بز
پیشی یا میو : گربه
اتاب: کتاب
حمیر: خمیر و همچنین رنگ انگشتی
داشتم براش کتاب کتی رو میخوندم من اصلا نگفتم که کتی گربه است یا چیه دیدم خودش بعدن داره برا ی خودش بازخونی میکنه میگه پیشی میو یعنی از روی عکس کارتونی تشخیص داده بود که این یه گربه است جالبه نه !!! حداقل برای من که جالب بود ومیخواستم قورتش بدم یعنی هااااااااااا

------------------------------------------------------------------------------
دیدید آخره سال آدم دلش یه جورایی می گیره منم این روزا گاهی دلم میگیره وهمش یاده مامانه انار می افتم خدا بهش صبر بده نوروز میاد واون آغوشش خالی از وجود نازنین دخترشه خدایا خودت دریابش
---------------------------------------------------
پی نوشت : میگم این فونت بهتر از فونت قبلی نیست؟!

